برای پیامبر روشنایی ها حضرت محمد (ص)
بر سینه اش زد دست باد عطر فراسو را
تا در نهایت خلق گرداند مگر او را
پس خواست معجون خودش باشد ، به یاد نیل
حل کرد در چشمان او جیحون و آمو
از دستهاش عطر گلاب قمصر آوردند
بردند از پیراهن او عطر شب بو را
بی شک هزار ویک شب وهر شب هزاران بار
از روح خود نوشاند تا ... تا آفرید او را
پس در کنار تخت رب بر او سپرد آنگاه
حکم زبان طوطی و بال پرستو را
تا یک جهان شیرین شود حرف و کلام او
زیر زبانش برد طعم ناب کندو را
نقش غزل می ریخت و در چشم او می برد
آهو دل صیاد یا صیاد آهو را
دست منجم ها مصری روشد از وقتی
در فال ها رقصاند چشمان تو هندو را
پس پیرهن در پیرهن ، یوسف به یوسف خواند
عطر نفس های تو دست گوی جادو را
تا اینکه میزان باشد این دنیای جسمانی
هر دم گرفته دست تو دست ترازو را
درخمره های قیصر و پرویز وخاقان ریخت
جام دهانت سکر یک دنیا هیاهو را
آدم نمی دانست سر هرچه جز خاک است
تا ریخت در جام تو این ایوان نه تو را
|
+| نوشته شده توسط
از کسی به نام رسول پیره در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
|