تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه
شعر،هایکو ، مینی مال، نقد، نظر، طنزٍٍ، تفکر و ...
 
 

سلام و سلامی با طعم سپیده از دهانی روشن 

ببخشیدکه شعرهای تازه ام را وارد وبلاگ نکرده ام. درگیر مدرسه و درس و درس ودرس و کو "وقتی برای زیستن"؟!

 

|+| نوشته شده توسط از کسی به نام رسول پیره در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 

مي وزد از حوالي نفست ، خنكاي دو رود طولاني

يا پريشان شده ست در مويت ، سلسله سلسله پريشاني

من سبو تشنه اي ز دلهره ام ، لب تو سوره هاي اطمينان

مهر لب باز كن كه بر لب تو ،تشنه اي آمده ست مهماني

چشمهايت دوات ذوق خدا، هيچكس جز خدا نمي داند

چه كشيده ست وقت خلقت تو ، آه معجون ناب حيراني

: پرده در پرده چنگ مي انداخت ، رج به رج بافت از تنت باران

ريشه در ريشه ات به نور رسيد ، اي ابرمرد سبز باراني

وقت اعجاز آيه آيه تنت شد گلستان براي ابراهيم

از نفس هاي روحبخش مسيح رازها را فقط تو مي داني

نفست ورد آتش زرتشت مي شود محض پاكدامني اش

نام سبز تو را كشيده به نقش بي گمان در كتاب ها ماني

به همان يك اشاره ي كوتاه محو مي شد سپاه قيصر روم

...و شكوه تو لرزه مي انداخت بر تن تخت وتاج ساساني

چلچراغي زِ عرش در چشمت، آفتاب طلوع بر دستت

در سكوت هميشگي حجاز ، آه تنها تو مرد ميداني

بغض در بغض مي شكستي تو ، كوه در كوه خم شدي اي مرد

 و دلت مي شكت از اين قوم  به همين سادگي به آساني-

- فصل پيمان تيغ ها سر شد، تو پيمبر شدي به يمن همين

آسمان هم درون سينه ي تو دم گرفته ست بر غزلخواني

گفته اند از حضور آمده اي ، اي نگهبان سبز غار حرا

بيت در بيت ريسه مي بندم ، مي كنم شعر را چراغاني

 

 

|+| نوشته شده توسط از کسی به نام رسول پیره در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385  |
 
فداي لب تشنه ات يا امام حسين

چند رباعي عاشورايي

۱

در سوگ تو هر كه بود بايد مي مرد

هر كس كه شنيد زود بايد مي مرد

آن لحظه كه دست آب را پس زده اي

از شرم هر آنچه رود بايد مي مرد

۲

لحن "كمرم شكست هايت چه شده ست"

پيمان خدا پرست هايت چه شده ست

با بي كسي اش زمزمه مي كرد حسين

عباس كجاست؟ دستهايت چه شده ست؟

۳

رفتي هيجان آب را كم كردي

تشنه كمر فرات را خم كردي

عباس مگر قرارمان يادت رفت

هر روز مرا فقط محرم كردي

 ۴

 در سوگ تو كس نيست كه كم گريه كند

چون از تو نوشته ام قلم گريه كند

سيراب ترين تشنه اي و در سوگت

آري ، چه عجب كه مشك هم گريه كند

 

 

|+| نوشته شده توسط از کسی به نام رسول پیره در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 

برای پیامبر روشنایی ها حضرت محمد (ص)

بر سینه اش زد دست باد عطر فراسو را

تا در نهایت خلق گرداند مگر او را

پس خواست معجون خودش باشد ، به یاد نیل

حل کرد در چشمان او جیحون و آمو

از دستهاش عطر گلاب قمصر آوردند

بردند از پیراهن او عطر شب بو را

بی شک هزار ویک شب وهر شب هزاران بار

از روح خود نوشاند تا ... تا آفرید او را

پس در کنار تخت رب بر او سپرد آنگاه

حکم زبان طوطی و بال پرستو را

تا یک جهان شیرین شود حرف و کلام او

زیر زبانش برد طعم ناب کندو را

نقش غزل می ریخت و در چشم او می برد

آهو دل صیاد یا صیاد آهو را

 

دست منجم ها مصری روشد از وقتی

در فال ها رقصاند چشمان تو هندو را

پس پیرهن در پیرهن ، یوسف به یوسف خواند

عطر نفس های تو دست گوی جادو را

تا اینکه میزان باشد این دنیای جسمانی

هر دم گرفته دست تو دست ترازو را

درخمره های قیصر و پرویز وخاقان ریخت

جام دهانت سکر یک دنیا هیاهو را

آدم نمی دانست سر هرچه جز خاک است

تا ریخت در جام تو این ایوان نه تو را

 

 

|+| نوشته شده توسط از کسی به نام رسول پیره در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385  |
 
به نام او با عرض سلام و ادب به زودی در این محل شعر احداث می شود.
|+| نوشته شده توسط از کسی به نام رسول پیره در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 
 
بالا